![]() |
![]() |
|
| کجایی ای مرگ که سالهاست به جستجوی تو هستم |
|
قانون تو تنهایی من است. . . و تنهایی من قانون عشق . . . و عشق ارمغان دلدادگیست . . . و این سرنوشت سادگیست . . . چه قانون عجیبی...چه ارمغان نجیبی...و چه سرنوشت تلخ و غریبی. . . که هر بار ستاره های زندگی ات را . . . با دستهای خود . . . راهی آسمان پر ستاره ی امید کنی . . . و خود در تنهایی و سکوت . . . با چشمانی خیس از غرور . . . پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی . . . و خموش و بی صدا . . . به شادی ستاره های از تو جدا گشته . . . دل خوش کنی . . . و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری . . . و باز هم تو می مانی و یک عمر صبوری . . . این نتیجه وارد شدن به عالم سکوت و تنهایی پس به حرفم گوش کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:16 توسط مسافر مرگ |
|
|
سکوت سوختن بی انتهاست
سکوت درد بی پایان است سکوت آرامش بی ادعاست سکوت مرگ بی صداست سکوت تنهایی مطلق است و وفاداری در سکوت درد بی فریاد است
دنیای سکوت و خاموشی زیباترین دنیا هاست و در عین حال دردناکترین آنها پس اگه می خواهید وارد این دنیا بشید اول مطمئن باشید چون در این دنیا همه چیز نهفته در سکوت و مرگ و غم و تنهاییست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 1:40 توسط مسافر مرگ |
|
|
کجایی ای مرگ که هر لحظه عمرم در انتظار دیدار تو سپری می شود لحظهها در حسرت مرگ میگذرد...! و چنان تاریک است: که به دنبال یک تابش نور٬ قدم از اِقدام بعدی خود میترسد! و چنان لبریز است: کاسه صبر وجود سردم٬ تاب بیتاب من از تاخیر مرگ است که میرقصد! و چنان سنگین است: حجم آلوده مهمان قفس سینه من٬ و ز طعم غصب میزبان خود سخن می گوید! و چنان رنگین است: مار خوش خطّ و نگار تن افسرده من مار رنگین تنم٬ خون رگهای مرا میبلعد! و چنان غمگین است: چشمهای خسته لحظههای تکرار٬ که به تکرار عمل عادت معهود خود میگرید!
... لحظهها در حسرت مرگ همچنان میگذرد!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:2 توسط مسافر مرگ |
|
|
شنیدم چو قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه دوری و تنها بمیرد درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی برآنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم درآغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش بگشای که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:4 توسط مسافر مرگ |
|
|
گاهگاهی می کنم دست در گیسوی مرگ می زنم من بی گدار بوسه ای بر روی مرگ خوب می دانم که شب با سحر لج می کند می فشارد روز را ساده در بازوی مرگ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:25 توسط مسافر مرگ |
|
|
سلام به همه دوستانی که به این وب سر می زنند
من تو این وب فقط از مرگ و تنهایی و سکوت و غم مینویسم پس اگه کسی این موضوعات براش جالب نیست میتونه بدون خوندن این مطالب از این وب بره بیرون این وب جمعه هر هفته اپ میشه خوشحال میشم نظراتتونو در مورد مطالب این وب و نوع تفکر خودم بدونم و بیاید بگم که هر مطلبی که تو این وب نوشته میشه من قبولش دارم خوب اپ اولم رو با مرگ شروع می کنم که مقصد سفرم هست و سلام بر تو ای مرگ می دانم که روزی ساعتی لحظه ای فاشتر گویم دمی به سراغم خواهی آمد نمی دانم در آن دم از دیدنت شاد خواهم شد یا غمین اما می دانم که اکنون با تمام وجود عاشقت هستم و با تمام ذرات وجودم به سویت می ایم پس به سویم بیا ای مرگ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:37 توسط مسافر مرگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مسافر با توشه های خالیش
بر جاده های غریب می گذرد و نومیدانه به چشم انداز بی بازگشت عمر می نگرد مسافر مرگ پرنده را انگیزه ی پرواز می داند ای مسافران که حکایت عمرتان دیریست بر باد گذشته و ندانستید که شعله های اجاقتان ،چگونه خاموش گشت! به سوی من آیید به جانب افق هایتان |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 |
| پیوندها |
|
تاتیانا حرف ها دارد (تاتی) مرد مرداد (امید) دنیای کوچک من (روژین) آدم آهنی (مهدی) بلک رسپینا (حورا) یاد آور خاطره ها (ساسان) تنهایی (لیلی) تک ستاره (هنگامه) سایه غم (فاطی) در حضور (ایکا) |
|
RSS
|